۱۳۹۵/۳/۲۵

هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر ....

گاهی باید هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر رفت تا مهر زمین را زیر پاهای خود تجربه کرد. یا که برای گذشتن از این هفت کوه و هفت دریا و هفت دره باید مثل پرنده بود و نبض مسیر را با طپش های تند قلب بالهای خود هماهنگ کرد تا حریف بی صبری شد.
 یا که اسب سرکشی بود با یالهای زیبا و دل انگیز، که با شیهه کشیدن های دیوانه وار ممتد، ساکت از عرض عاطفه ها عبور کرد و در نقطه ای کور حرارت عشق را با لمس کردن طراوت جنگل های سبز زیر سم های زخمی خود اندازه گرفت.  در مسیر جنگل به تماشای گله ی گاوهایی برخاست که می چرند و به گوساله های خود شیر می دهند. و قیافه ی جدی آنها را تفسیر کرد....  

شاید گاهی باید خارج از غوغاهای روزمرگی، روی کُنده ای در زیر سایه ی درخت یکی از همین جنگل ها نشست، نسیم باد را که در صدای برگها انعکاس دارد بر روی صورت خود حس کرد، لبخند زد. با وجود بی خوابی شدید پلک نزد. چرا که باید تمام آرامش جاری  را در پشت سد خاطره ها ثبت و بهره برداری کرد. سپس از فلاکسی، آب داغ را توی فنجانی رنگ و رو رفته خالی کرد، تی بکس میوه ای بدون طعم را توی فنجان چرخاند و به جای قند با یک شیرینی نخودی گلدار چای نوشید. سپس اطراف را نگاه کرد و بدون آنکه بخواهی ببینی با طبیعت آمیخت. قدم زدن را تمرین کرد و صدای گنجشک ها را تشخیص داد. و ناگهان خود را در مهمانی حسرت دید. بله .... گاهی باید هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر رفت، تا به فاصله ها سلام داد. و رؤیاها را قفل زد، و کلید آنرا به نخ بادکنک های امید بست و آنرا در میان باد های بی نشان رها کرد. همان بادهایی که پیشتر تو را به این سمت رهنمون کردند. و همان بادهایی که از این پس به هفت کوه و هفت دریا و هفت دره آنطرفتر می وزند ....  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

خوشبختی دادنی نیست ...

آی رفیق!    از پاییز گفتی. ولی وقتی از من بپرسی پاییز، می گویم: یعنی رنگ. یعنی نفس. یعنی تابلو نقاشی. و ... باید بگویم که پاییز نروژ را ...